همه چیز برایم کمی ترسناک شده است من هنوز نتوانسته ام گلیم نخ نمای خودم را از آب بکشم میترسم دیر شده باشد میترسم مجبور باشم تا ابد روی زمین یخ زده بخوابم بیش از حد فریاد برآورده ام که دستی شاید شناگر خوبی باشد بتواند گلیمم را از این آب رقت انگیز به من پس دهد اما کماکان سکوت است و دریا..
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
نامه ای که دیروز نوشته بودم را پاره کرده ام شاید زیادی به خودم سخت گرفته ام شاید سایه ام را برعکس پوشیده ام فکر میکردم همه چیز باید کمال مطلق باشد هر روز خودم را میسابیدم تا گرد و خاک اضافه ای نباشد فکر میکردم از همه چیز این ساعت شکسته عقب مانده ام ؛واقعیت ها سیلی محکمی هستند برای نمره بیست گرفتن.
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
من میخواهم همان دیوانه سگ باز لاغرمرده ای باشم که استخوان های شکمش ظربه دری از جایشان قلنج کرده اند و او غذای مرگ آلودش را با همان ولگردهای گوشه خیابان تقسیم میکند و شب ها را در چمدانم که دسته اش شکسته است بخوابم و وقتی صبح بیدار میشوم سر از دورها و دورتر ها در بیاورم آنجا که یاد تو را باد خاکستر کرده باشد..
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
من سعی کردم همه آنها را به آغوش کشم خودم را با فروغ، با کلاسیک غرب با نیچه با کامو با مارکس و با همه دغدغه هایم گره زدم اما بازهم تهی و خالی ام کاش کسی در من فریاد ناتوانی را بیش بانگ میاورد...
کاش جهنمی بهتر از گم شدن واژه ها میافتم ..
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
فقط اونجا که مدیری میخونه: از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران تو بمان و دگران وای به حال دگران..
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی

تلخ ترین قصه بیداد من
یاد تو و حالت بر باد من
جور مکن بر من مفلوک زار
درد منی داد منی بی هوار
"درد بزرگ سرطانی من
کهنه ترین زخم جوانی من"
در به در کوی و خیابان شدم
نعشه ترین آدم تهران شدم
قصه شروع شد یکی بود و بس
رفتن تو کار حسود است و بس
چوب خدا دست عوام است یار
عاشقی و بوسه حرام است یار
#سیده مرضیه ذوالفقارگیر
پی نوشت: شعرم ناتمامه و قصد دارم ادامش بدم ان شاالله به زودی کاملشو میذارم ![]()
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
استخـوانها به شهر برگردیـد ، دلمان عطـر خاک می خـواهد
آسمـان هم بـرای دیدن خـود ، تکـه ای از پـلاک می خـواهـد
استخوانها کمی هوا ابریست ، چه بگو یم شما که می دانید
گفتن از بالهای خون آلود ، سینه ای چاک چاک می خـواهد
ماه هـر شب از التهاب زمین، به خـودش از حریق می پیچد
اینطـرف هـا که نیستید از شرم ، ماه شاید مغاک می خواهد
من از روزهـا دلم خون است ، تو کجایی که عشق بنویسی؟
شاید اصلا سرودن از تو و عشق ، قلمی دردناک می خواهد
قـاب عکست به سینه دیوار ، چشمهایت هـوای رفتن داشت
تـو و انگشت های نا آرام ... دستهایی که سـاک می خواهد
روی دستـان شهر می پیچید ، عـطرتـان در مشام گنجشکان
بین این روزهای مصنوعی ، کوچه هـا عطر تاک می خواهد
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی
همصحبت
سلام امیدوارم که حال دلتون و حال خودتون عجیب خوب باشه از اون حسای خوبعزیزانی که نظر خواهی می کنند مخصوصا یه نفر که مرتب چک میکنه و نظر خواهی میکنه
خواهش میکنم از ایمیل یا وبسایت استفاده کنید ترجیحا ایمیل که منم بتونم پاسخگوی سوالاتتون
یا نظراتتون باشم مرسییییییی
با آرزوی موفقیت و بهترینا
تاريخ : یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ | 19:2 | نویسنده : بـانـوے شـرقـ ے |
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی