من میخواهم همان دیوانه سگ باز لاغرمرده ای باشم که استخوان های شکمش ظربه دری از جایشان قلنج کرده اند و او غذای مرگ آلودش را با همان ولگردهای گوشه خیابان تقسیم میکند و شب ها را در چمدانم که دسته اش شکسته است بخوابم و وقتی صبح بیدار میشوم سر از دورها و دورتر ها در بیاورم آنجا که یاد تو را باد خاکستر کرده باشد..
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی