
تلخ ترین قصه بیداد من
یاد تو و حالت بر باد من
جور مکن بر من مفلوک زار
درد منی داد منی بی هوار
"درد بزرگ سرطانی من
کهنه ترین زخم جوانی من"
در به در کوی و خیابان شدم
نعشه ترین آدم تهران شدم
قصه شروع شد یکی بود و بس
رفتن تو کار حسود است و بس
چوب خدا دست عوام است یار
عاشقی و بوسه حرام است یار
#سیده مرضیه ذوالفقارگیر
پی نوشت: شعرم ناتمامه و قصد دارم ادامش بدم ان شاالله به زودی کاملشو میذارم ![]()
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی