داشت رانَندگی میکرد ،
هُمایون هی میخوند ..
«اَبر میبارَد و من میشوم از یار جُدا ..»
داشتَم نگاهش میکردم ..
از اون مُدل نگاها که همیشه فقط دربارهی اون اتّفاق میوفتاد ..
از تهِ دلم چشمَم بهش بود ..
اونقدری که نگاهَمو حِس کرد ..
غمِشو دَرک کرد ..
سنگینیشو فَهمید ..
هیچی نگفت ..
زَد بغل ..
برگشت سمتِ من ..
اونم نگاهم کرد ..
از اون مُدل نگاها که دِلمو قُرص میکـرد ..
همینطوری که نگاهم میکرد ،
گفت: چی میگه این همایون ..؟
هِی یار جُدا، یار جُدا ..! کُجا جُدا ..؟!
اینا رو گُفت ،
وَلی عَوض نکرد ..
هُمایون خوند و اون نگاهم کرد ..
گُفتم: من قُفلی زدم ،تو چرا نگاه میکنی؟
گُفت: نه بابا..؟!تو ببینی و من نگاه نکنم نگاه کردنتو ؟! دیگه چی؟!
گفتم : میمونی؟
گفت : نَمونم؟
گفتم : سوالمو با سوال جواب نَده ..
گفت : نَمونم کُجا بِرم ؟! میتونَم مگه؟
گفتم : نمیتونی ..؟!
گفت :بدونِ تو نه ..تو جُدا، تو جدا ،نمیشه ..در تَوانم نیست..
نگاهم کرد و گُفت ..
از تهِ دلش نگاهم کرد و اینارو گفت ..
وَلی،
تونست ..
من جُدا،من جُدا ،
خیلیم خوب تونست ..
دردَم اینه که تونست ..
برچسب:
نویسنده: پندار کاشانی